|
تنهایی دل |
رنگ سفید برای تو
رنگ سیاه از آن من
تو می گفتی
رقص باران بر گونه های تو
چتری با من
تو می گفتی
آرامشی به وسعت ترانه ها با تو
اندوهی به وسعت دنیا با من
تو می گفتی
و دانستم من که خواهم مرد
بعد از آن دیوانگی ها ‚ ای دریغ
باورم ناید که عاقل گشته ام
گوییا او مرده در من کاینچنین
خسته و خاموش و باطل گشته ام
هر دم از آیینه می پرسم ملول
چیستم دیگر بچشمت
چیستم ؟
لیک در آینه می بینم که وای
سایه ای هم زانچه بودم و نیستم
همچو آن رقاصه هندو بناز
پای میکوبم ولی بر گور خویش
وه که با صد حسرت این ویرانه را
روشنی بخشیده ام از نور خویش
ره نمیجویم بسوی شهر روز
بیگمان در قعر گوری خفته ام
گوهری دارم ولی آن را ز
بیم
در دل مردابها بنهفته ام
می روم ... اما نمیپرسم ز خویش
ره کجا ... ؟ منزل کجا ...؟ مقصود چیست ؟
بوسه می بخشم ولی خود غافلم
کاین دل دیوانه را معبود کیست
او چو در من مرد نا گه هر چه بود
در نگاهم حالتی دیگر گرفت
گوییا شب با دو دست سرد خویش
روح بی تاب مرا در
بر گرفت
آه ... آری ... این منم ... اما چه سود
او که در من بود دیگر نیست نیست
می خروشم زیر لب دیوانه وار
او که در من بود آخر کیست کیست ؟
فروغ فرخزاد
در می زنند
کسانی که تنهایی شان بر دوش و
فراخ حوصله شان تنگ
من خسته ام
لبالب از میل عمیق
در می زنند
و من خسته ام از گشودن درهای بی دلیل
از دیدن و
شنیدن و
گفتن
فریادم در سینه گمگشته
و نگاهم
در تبسم یک لبخند خشک
مات!
آشنای آیین و غریبه کیش!
دیر صبحی است
که
دلم تنگ است
و روحم
در اندیشه ی عروج بی پایان
چون شمع می سوزد
و در پیچ و خم شطرنج زندگی
گاه کیشم و گاه مات
بر روی درختی
کندم نشان عشق
شیرابه ای آمد برون
نشان جان عشق
شرمنده
به راه خود رفتم
و من همچنان تنهایم و این تنهایی
تاریک و تلخ را
هیچ کس درک نمی کند.

من در رقص خیال شادم
چون تو در خیال من
فاتح لحظه های غریبانه ی منی
کاش می دانستی
ما را
مجال آن نیست
که روزهای رفته را
از سر گیریم
و لحظه های بی بازگشت را
تمنا کنیم
کاش می دانستی
فردا
چه اندازه دیر است
برای زیستن
و چه اندازه زود
برای مردن
و همیشه واژه ای است پر فریب
کاش می دانستی
یک آلاله را
فرصت یک ستاره نیست
و به ناگاه
بسته خواهد شد
پنجره های دیدار
در اجبار تقدیر
کاش
می دانستی
چشمانت را
پر از بهانه ی زیستن خواهم کرد
با شکوفه های تک درخت خانه ام
در هر بهار
و برایت خواهم گفت
که یقین
راه درازی است
و گاه
به کوتاهی یک آه
كدام راه است
كه پای خسته را نشناسد
كدام كوچه
خالی از خاطره است
و كدام دل
هرگز نتپیده
به شوق دیدار
بیا
تا برایت بگویم
از سختی انتظار
كه چگونه
در دیده های بارانی
رنگ هذیان به خود می گیرد
نمی گویم
حالا چرا
بهارهای باقی را
به دیدارم بیا
تا بباری
چون ابر
بر ریشه ی انتظار من
تا برویم
چون گیاه
در جنگل نگاه تو
تولد
می آیی با خواهش این و آن
در پوشش آرزوهای دیگران
می روی با هزار آرزوی گران
برای خود
نه برای دیگران
۲۱ اسفند تولدمه مبارکم باشه.![]()
![]()
![]()
میان انتظار و حضور
گلی گذاشته ام
گل میان انتظار و حضور دستمال کوچک سرخی
است
افتاده در گذرگاه
از کی ؟ برای کی ؟
کی رفته
است از این گذر متروک
کی خواهد آمد از متروک دور ؟
میان دو حنجره دو سکوت
گلی گذاشته ام
گلی گذاشته ام میان دو آیا ؟
تا نهان سازم از تو بار دگر
راز اين خاطر پريشان را
مي كشم بر نگاه ناز آلود
نرم و سنگين حجاب مژگان را
دل گرفتار خواهش جانسوز
از خدا راه چاره مي جويم
پارساوار در برابر تو
سخن از زهد و توبه مي گويم
آه ... هرگز گمان مبر كه دلم
با زبانم رفيق و همراهست
هر چه گفتم دروغ بود، دروغ
كي ترا گفتم آنچه دلخواهست
تو برايم ترانه مي خواني
سخنت جذبه اي نهان دارد
گوئيا خوابم و ترانه تو
از جهاني دگر نشان دارد
شايد اينرا شنيده اي كه زنان
در دل «آري» و «نه» به لب دارند
ضعف خود را عيان نمي سازند
رازدار و خموش و مكارند
آه، من هم زنم، زني كه دلش
در هواي تو مي زند پر و بال
دوستت دارم اي خيال لطيف
دوستت دارم اي اميد محال
فروغ فرخزاد

دلم یه آغوش میخواد واسه گریه کردن!! بدون هیچ سوال و جواب.فقط گریه
فقط گریه
